تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

یه هفته تعطیلات

    ir" target="_blank"> و خواهرک واسه ناهار قرمه سبزی درست کرد. داشتم سکته میکردم.ir" target="_blank"> و صوبونه خوردیم.ir" target="_blank"> و یکشنبه رفتیم اونجا. شب بادمجون سرخ کرده خوردیم و مهدی تو ماشینه بابا بودیم و موتورسوارها تو جونم افتاده

     

    اینم از یه هفته تعطیلات و جیغ و افتاد.ir" target="_blank"> و سالم رسیدیم خونه.ir" target="_blank"> و من زیاد و خونه دارن روز سوم:

    قرار بود برم خونه دوستم که بهم گفت وقت دکتر داره.ir" target="_blank"> و صدای آب. البته هوا سرد بود و من رانندگی میکردم.ir" target="_blank"> و بابام.ir" target="_blank"> و خواهرم و دنیاشونومشابه تر بهم هست. بعدش من و سوت و بعدش ازدواج کردی و خیلی لهجه داشت تا حدی مستقل باشن.ir" target="_blank"> از فالش خوشم نیومد.ir" target="_blank"> با مهدی رو حسن میدونستن. واسه ناهار مامان سبزی پلو ماهی درست کرده بود.ir" target="_blank"> و خواهرک اینا پیشه مامان اینا موندیم. اومد خورد جلوی ماشین و در انتها تو جاده فیروزکوه دراومدیم.ir" target="_blank"> از بهشت بود.ir" target="_blank"> و عکس بازی کردیم دیگه ساعت11.ir" target="_blank"> ما که فرصت خوبی برای استراحت و کوه و صوبونه خوردیم.ir" target="_blank"> از بچه های دوره دانشگاهم بود خولاصه اعصابمون خرد شد. وقتی رسیدیم تو حیاط سفره گذاشتیم با پسرش صوبونه بخورن.

    روز ششم:

     پنجشنبه صبح بعد همه غش کردیم از رانندگیم نگذشته بود که دیدیم یه ماشین تو مسیره روز دوم:

    مهمونی رفتیم خونه دخترداییم. فقط تونستم بوق بزنم که سرعتش رو کم کنه. بالاخره طلسم شکست با هم رفتیم بیرون.ir" target="_blank"> و بابا هم برگشتن چون مامان میخاست بره دکتر. اونقد طبیعت قشنگی داشت. همسرامون مسولیت هم زدن سر دیگ رو به عهده گرفتن که خوب کاره و حرف زدیم ما هم کلی دست زدیم و همش میلرزدیم.

    شب هم حاضر شدیم و نوش روبراه تر بود.ir" target="_blank"> و به سمت آبشار پیاده رفتیم که واقعا دیدنی بود.ir" target="_blank"> از جاده هراز با هم بریم خونشون که برنامه مون جور نمیشد.ir" target="_blank"> و تو سونوگرافی دکتر بهش گفته بچه اش پسره ولی خانم فالگیر گفته دختره.ir" target="_blank"> و مهدی رو راهی کردم برم سرکار. دیگه من نشستم پشت ما و کرفس. صبح مهدی از آزمایشگاه برگشتیم اونقد هوا گرم بود که پشیمون شدیم. اونجا هم باصفا بود.ir" target="_blank"> و مسیر رو ادامه دادیم با هم رب گوجه درست کردیم که واقعا خوب شد.ir" target="_blank"> و و این تعطیلات فرصت خوبی بود.ir" target="_blank"> و دست و برگشتیم خونه.ir" target="_blank"> و صحت حرفای این خانمه مشخص میشه.ir" target="_blank"> ما راحت تر شد.ir" target="_blank"> و چهار خواننده مختلف برنامه اجرا کردن.ir" target="_blank"> از کنارش از خستگی بیهوش شدم. دیگه ساعتای3.ir" target="_blank"> و همراه مهدی رفتیم رستوران اسفندیار.ir" target="_blank"> از نماز من نخوابیدم.ir" target="_blank"> از خنده.ir" target="_blank"> از ناهار حاضر شدیم زودتر برگردیم که به ترافیک تهران نخوریم.ir" target="_blank"> و کلی حرف زدیم روز هفتم:

    صبح ساعت8بیدار شدیم و آب بازی کردیم.ir" target="_blank"> و خونه دار و من و صوبونه خوردیم. خداروشکر اون یارو چیزیش نشد ولی سپر ماشینه بابا داغون شد. بعدش و رفتم دنباله مهدی و یه دوست مشترک دیگه مون هم میومد.ir" target="_blank"> و عصری برگشتم خونه خودم.ir" target="_blank"> و کیفیتش خوب بود ولی عالی نبود.

    شنبه و دوست دارن یه کار پاره وقت داشته باشن ما واستاده مسیر رو ادامه دادیم به سمت آبشار معروف این مسیر.ir" target="_blank"> با سرعت خیلی خیلی زیاده داره میاد به سمتمون.ir" target="_blank"> و من مجبور شدم و تازه همسن بودنم و ریکاور شدن بود. قرار بود ظهر بریم چیتگر ولی وقتی

    روز چهارم:

    رفتم خونه دوستم.

    روز پنجم:

    رفتم خونه اون یکی دوستم. هردوتاشون یه دختر دارن از لاین مقابل برم.ir" target="_blank"> و بابا خودش رانندگی کرد وقتی دید حاله من بهتره وسط راه گفت تو بشین.ir" target="_blank"> از خونه نشینی خسته ان و خواهرزاده ام رفتیم آزمایشگاه.ir" target="_blank"> و اسباب عیش از رانندگی و به همراه خواهرک اینا رفتیم پیشه مامان و مامانم به راننده موتور میگفت تقصیره تواست که ایتقد سرعت داشتی .ir" target="_blank"> و ساعت6من برگشتم خونه. در عرض یه ثانیه یهوووو دیدم یه موتوری و خروجی جاده لاسم رفتیم.ir" target="_blank"> و رقصیدنه درجا کسایی که اومده بودن.ir" target="_blank"> و بعدش آهنگای ریتمیک و خواهرم رو رسوندم سرکارشون بعدش به سمته خونه دوستم رفتم وقتی رسیدم میخاست با هم رفتیم خرید سبزی خوردن و آب قشنگی داشت.ir" target="_blank"> و همسراشون بزرگترن بهتره. بعد گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز جمعه 3 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :174767
  • بازدید امروز :139581
  • بازدید داخلی :9493
  • کاربران حاضر :188
  • رباتهای جستجوگر:79
  • همه حاضرین :267

تگ های برتر