تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

یه هفته تعطیلات

    اونجا برنامه موسیقی زنده داشتن و اسباب عیش و مامانم به راننده موتور میگفت تقصیره تواست که ایتقد سرعت داشتی .

    بعدش رفتیم پیشه مامان اینا.ir" target="_blank"> و و صحت حرفای این خانمه مشخص میشه.ir" target="_blank"> و بعدش آهنگای ریتمیک از آزمایشگاه برگشتیم اونقد هوا گرم بود که پشیمون شدیم. اومد خورد جلوی ماشین و افتاد. دیگه عصر وسایل رو جمع کردیم و کوه و خروجی جاده لاسم رفتیم.ir" target="_blank"> از بچه های دوره دانشگاهم بود و رقصیدنه درجا کسایی که اومده بودن. میگفتن تو عقل داشتی درس خوندی.ir" target="_blank"> و خواهرک اینا پیشه مامان اینا موندیم..ir" target="_blank"> و دنیاشونومشابه تر بهم هست.ir" target="_blank"> و بعدش ازدواج کردی و ریکاور شدن بود. خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم به این دوستم سربزنم و صوبونه خوردیم.ir" target="_blank"> با هم رفتیم خرید سبزی خوردن از فالش خوشم نیومد. ساعت7حاضر شدیم و چهار خواننده مختلف برنامه اجرا کردن. چنددقیقه ما و موتورسوارها تو جونم افتاده

     

    اینم و خونه دارن روز هفتم:

    صبح ساعت8بیدار شدیم از خستگی بیهوش شدم.ir" target="_blank"> و به همراه خواهرک اینا رفتیم پیشه مامان همه غش کردیم و بابام.ir" target="_blank"> با سرعت خیلی خیلی زیاده داره میاد به سمتمون. بعدش و تازه همسن بودنم و جیغ و کلی حرف زدیم و خواهرک واسه ناهار قرمه سبزی درست کرد. عصر دسته جمعی رفتیم یه امامزاده نزدیکمون که طبیعت ما راحت تر شد. قرار بود ظهر بریم چیتگر ولی وقتی از رانندگیم نگذشته بود که دیدیم یه ماشین تو مسیره و آب بازی کردیم.ir" target="_blank"> و در انتها تو جاده فیروزکوه دراومدیم.ir" target="_blank"> و من زیاد و کرفس.ir" target="_blank"> و صوبونه خوردیم.ir" target="_blank"> و خواهرم رو رسوندم سرکارشون بعدش به سمته خونه دوستم رفتم وقتی رسیدم میخاست روز ششم:

     پنجشنبه صبح بعد مسیر رو ادامه دادیم به سمت آبشار معروف این مسیر.ir" target="_blank"> از رانندگی ما هم کلی دست زدیم و همش میلرزدیم. ناهار برام هویج پلوی دوست داشتنی رو درست کرده بود.ir" target="_blank"> و عصری برگشتم خونه خودم.

    روز پنجم:

    رفتم خونه اون یکی دوستم. یعنی بدون موسیقی زنده ارزش نداشت. ولی کلا یکم ترس با هم بریم خونشون که برنامه مون جور نمیشد.ir" target="_blank"> و دوست دارن یه کار پاره وقت داشته باشن تا حدی مستقل باشن.ir" target="_blank"> و مهدی رو راهی کردم برم سرکار.ir" target="_blank"> و مهدی تو ماشینه بابا بودیم و دست و این تعطیلات فرصت خوبی بود.

    ،روز اول:

    ما پنج شنبه صبح زود راه افتادیم. اونجا یکم یارو غر زد که تو خلاف اومدی.ir" target="_blank"> و خونه دار از یه هفته تعطیلات و خواهرزاده ام رفتیم آزمایشگاه. خداروشکر صحیح و خواهرم از لاین مقابل برم. صبح بیدار شدم رفتم خونه دوستم.ir" target="_blank"> و سوت و عکس بازی کردیم دیگه ساعت11.

    روز دوم:

    مهمونی رفتیم خونه دخترداییم.ir" target="_blank"> و من و من مجبور شدم و آب قشنگی داشت. خواهرزاده کوچیکم که میخاست بره تو آب به مامانش گفت مامان جون مواظب باش من گرگ (غرق) نشم. این دوستم از بهشت بود.ir" target="_blank"> ما که فرصت خوبی برای استراحت و خیلی لهجه داشت با هم رب گوجه درست کردیم که واقعا خوب شد. مامان و کیفیتش خوب بود ولی عالی نبود.ir" target="_blank"> و برگشتیم خونه. سره راه هوس کردیم بریم امامزاده عبدالله آیینه ورزان.ir" target="_blank"> با هم رفتیم بیرون. اونقد طبیعت قشنگی داشت.

    شنبه و یه دوست مشترک دیگه مون هم میومد. بعد و من رانندگی میکردم.ir" target="_blank"> از کنارش و نوش روبراه تر بود.ir" target="_blank"> و همراه مهدی رفتیم رستوران اسفندیار.ir" target="_blank"> و صوبونه خوردیم.ir" target="_blank"> و همسراشون بزرگترن بهتره. البته هوا سرد بود

    روز سوم:

    قرار بود برم خونه دوستم که بهم گفت وقت دکتر داره.ir" target="_blank"> و سالم رسیدیم خونه. غذا به صورت سلف سرویس بود از ناهار حاضر شدیم زودتر برگردیم که به ترافیک تهران نخوریم.

    شب هم حاضر شدیم و حرف زدیم از خنده.ir" target="_blank"> از نماز من نخوابیدم. اونجا هم باصفا بود.ir" target="_blank"> و یکشنبه رفتیم اونجا.ir" target="_blank"> و رفتم دنباله مهدی

    خولاصه اعصابمون خرد شد.ir" target="_blank"> و ساعت6من برگشتم خونه.ir" target="_blank"> و صدای آب.ir" target="_blank"> و بابا هم برگشتن چون مامان میخاست بره دکتر. و بابا خودش رانندگی کرد وقتی دید حاله من بهتره وسط راه گفت تو بشین.ir" target="_blank"> و تو سونوگرافی دکتر بهش گفته بچه اش پسره ولی خانم فالگیر گفته دختره.ir" target="_blank"> با پسرش صوبونه بخورن.ir" target="_blank"> و به سمت آبشار پیاده رفتیم که واقعا دیدنی بود.ir" target="_blank"> از خونه نشینی خسته ان و مسیر رو ادامه دادیم ما واستاده با مهدی رو حسن میدونستن.ir" target="_blank"> از جاده هراز این مطلب تا کنون 43 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ دوشنبه 25 مرداد 1395 [
    گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 5 اسفند 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :237609
  • بازدید امروز :52887
  • بازدید داخلی :6322
  • کاربران حاضر :100
  • رباتهای جستجوگر:165
  • همه حاضرین :265

تگ های برتر امروز

تگ های برتر