خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





یه هفته تعطیلات

    روز اول:

    ما پنج شنبه صبح زود راه افتادیم. از جاده هراز و خروجی جاده لاسم رفتیم. اونقد طبیعت قشنگی داشت. یه جا واستادیم وسطه رودخانه قسمت های خشک بود که وسایلمون رو گذاشتیم و صوبونه خوردیم. دورتادورمون آب بود و کوه و صدای آب. صوبونه واقعا مزه داد. بعدش یکم تو آب راه رفتیم و آب بازی کردیم. خواهرزاده کوچیکم که میخاست بره تو آب به مامانش گفت مامان جون مواظب باش من گرگ (غرق) نشم. همه غش کردیم از خنده.

    مسیر رو ادامه دادیم به سمت آبشار معروف این مسیر. اصلا انگار تکه ای از بهشت بود. اونجا ناهار خوردیم و به سمت آبشار پیاده رفتیم که واقعا دیدنی بود. دیگه عصر وسایل رو جمع کردیم و مسیر رو ادامه دادیم و در انتها تو جاده فیروزکوه دراومدیم.

    بعدش رفتیم پیشه مامان اینا. این هفته بابااینا اونجا یه استخر کوچیک درست کرده بودن و اسباب عیش و نوش روبراه تر بود. آب بازی تو استخر شخصی واقعا مزه میده. البته هوا سرد بود و همش میلرزدیم.

    جمعه با هم رب گوجه درست کردیم که واقعا خوب شد. همسرامون مسولیت هم زدن سر دیگ رو به عهده گرفتن که خوب کاره ما راحت تر شد.

    شنبه ما و خواهرک اینا پیشه مامان اینا موندیم. مامان واسمون ناهار کله گنجشکی درست کرد. چقد خوشمزه شده بود، دوس داشتم مزه اش رو ذخیره کنم. بعده ناهار به سمته تهران راه افتادیم. سره راه هوس کردیم بریم امامزاده عبدالله آیینه ورزان. اونجا هم باصفا بود.

    روز دوم:

    مهمونی رفتیم خونه دخترداییم. دوسالی بود میخاستیم دسته جمعی با هم بریم خونشون که برنامه مون جور نمیشد. بالاخره طلسم شکست و یکشنبه رفتیم اونجا. دسته جمعی کناره هم خوش گذشت.

    روز سوم:

    قرار بود برم خونه دوستم که بهم گفت وقت دکتر داره. صبح بیدار شدم و مهدی رو راهی کردم برم سرکار. بعدش من و خواهرم و خواهرزاده ام رفتیم آزمایشگاه. قرار بود ظهر بریم چیتگر ولی وقتی از آزمایشگاه برگشتیم اونقد هوا گرم بود که پشیمون شدیم. ناهار رفتیم خونه خواهرم و عصری برگشتم خونه خودم.

    روز چهارم:

    رفتم خونه دوستم. خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم به این دوستم سربزنم و این تعطیلات فرصت خوبی بود. صبح مهدی و خواهرم رو رسوندم سرکارشون بعدش به سمته خونه دوستم رفتم وقتی رسیدم میخاست با پسرش صوبونه بخورن. بعدش با هم رفتیم خرید سبزی خوردن و کرفس. به پیشنهاده دوستم یه فال ورق هم گرفتیم. البته خانمه که فال میگرفت شمالی بود و خیلی لهجه داشت و من زیاد از فالش خوشم نیومد. این دوستم بارداره و تو سونوگرافی دکتر بهش گفته بچه اش پسره ولی خانم فالگیر گفته دختره. حالا دو هفته دیگه وقت سونو تعیین جنسیت داره و صحت حرفای این خانمه مشخص میشه. ناهار برام هویج پلوی دوست داشتنی رو درست کرده بود. دیگه ساعتای3.30از دوستم خداحافظی کردم و رفتم دنباله مهدی و برگشتیم خونه. شبش هم شام با هم رفتیم بیرون.

    روز پنجم:

    رفتم خونه اون یکی دوستم. این دوستم از بچه های دوره دانشگاهم بود و یه دوست مشترک دیگه مون هم میومد. هردوتاشون یه دختر دارن و خونه دار و دنیاشونومشابه تر بهم هست. البته هردوتاشون هم میگفتن از خونه نشینی خسته ان و دوست دارن یه کار پاره وقت داشته باشن و تا حدی مستقل باشن. میگفتن تو عقل داشتی درس خوندی، کار داری و بعدش ازدواج کردی و تازه همسن بودنم با مهدی رو حسن میدونستن. حالا من همیشه فک میکردن اونا که زودتر ازدواج کردن و خونه دارن و همسراشون بزرگترن بهتره. جالبه کلا آدمیزاد مرغ همسایه رو غاز میدونه. دیگه فیلم عروسیه منو دیدیم و کلی حرف زدیم و ساعت6من برگشتم خونه.

    شب هم حاضر شدیم و همراه مهدی رفتیم رستوران اسفندیار. اونجا برنامه موسیقی زنده داشتن و چهار خواننده مختلف برنامه اجرا کردن. اول آهنگای آروم و بعدش آهنگای ریتمیک و دست و سوت و جیغ و رقصیدنه درجا کسایی که اومده بودن. غذا به صورت سلف سرویس بود و کیفیتش خوب بود ولی عالی نبود. یعنی بدون موسیقی زنده ارزش نداشت. ما هم کلی دست زدیم و حرف زدیم و عکس بازی کردیم دیگه ساعت11.30برگشتیم ولی برنامه اونا هنوز ادامه داشت.

    روز ششم:

     پنجشنبه صبح بعد از نماز من نخوابیدم. ساعت7حاضر شدیم و به همراه خواهرک اینا رفتیم پیشه مامان و بابام. تقریبا 2-3 ساعتی تو راه بودیم. وقتی رسیدیم تو حیاط سفره گذاشتیم و صوبونه خوردیم. واسه ناهار مامان سبزی پلو ماهی درست کرده بود. عصر دسته جمعی رفتیم یه امامزاده نزدیکمون که طبیعت و آب قشنگی داشت. شب بادمجون سرخ کرده خوردیم و من از خستگی بیهوش شدم.

    روز هفتم:

    صبح ساعت8بیدار شدیم و صوبونه خوردیم. یکم خونه رو تمیز کردیم و خواهرک واسه ناهار قرمه سبزی درست کرد. بعد از ناهار حاضر شدیم زودتر برگردیم که به ترافیک تهران نخوریم. مامان و بابا هم برگشتن چون مامان میخاست بره دکتر. من و مهدی تو ماشینه بابا بودیم و من رانندگی میکردم. چنددقیقه از رانندگیم نگذشته بود که دیدیم یه ماشین تو مسیره ما واستاده و من مجبور شدم از کنارش از لاین مقابل برم. در عرض یه ثانیه یهوووو دیدم یه موتوری با سرعت خیلی خیلی زیاده داره میاد به سمتمون. فقط تونستم بوق بزنم که سرعتش رو کم کنه. اومد خورد جلوی ماشین و افتاد. داشتم سکته میکردم. خداروشکر اون یارو چیزیش نشد ولی سپر ماشینه بابا داغون شد. اونجا یکم یارو غر زد که تو خلاف اومدی. مهدی به کسی که واستاده بود میگفت تقصیره تواست راه رو بستی و مامانم به راننده موتور میگفت تقصیره تواست که ایتقد سرعت داشتی ...

    خولاصه اعصابمون خرد شد. دیگه من نشستم پشت و بابا خودش رانندگی کرد وقتی دید حاله من بهتره وسط راه گفت تو بشین. خداروشکر صحیح و سالم رسیدیم خونه. ولی کلا یکم ترس از رانندگی و موتورسوارها تو جونم افتاده

     

    اینم از یه هفته تعطیلات ما که فرصت خوبی برای استراحت و ریکاور شدن بود.


    این مطلب تا کنون 7 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خونه ,رفتیم ,دوستم ,ناهار ,مهدی ,کردیم ,دسته جمعی ,درست کرده ,خونه دوستم ,صوبونه خوردیم ,موسیقی زنده ,میگفت تقصیره تواست ,
    یه هفته تعطیلات

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده