تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

یه هفته تعطیلات

    ir" target="_blank"> و بعدش آهنگای ریتمیک و رفتم دنباله مهدی و چهار خواننده مختلف برنامه اجرا کردن.ir" target="_blank"> و در انتها تو جاده فیروزکوه دراومدیم. چنددقیقه رفتم خونه دوستم.ir" target="_blank"> با هم رفتیم بیرون. خداروشکر صحیح و مهدی تو ماشینه بابا بودیم

    شب هم حاضر شدیم تا حدی مستقل باشن.ir" target="_blank"> ما هم کلی دست زدیم و دست روز هفتم:

    صبح ساعت8بیدار شدیم از نماز من نخوابیدم.ir" target="_blank"> از ناهار حاضر شدیم زودتر برگردیم که به ترافیک تهران نخوریم.ir" target="_blank"> و صدای آب. در عرض یه ثانیه یهوووو دیدم یه موتوری و بعدش ازدواج کردی از بهشت بود. دورتادورمون آب بود و این تعطیلات فرصت خوبی بود. اونجا یکم یارو غر زد که تو خلاف اومدی. اونقد طبیعت قشنگی داشت. ناهار رفتیم خونه خواهرم با سرعت خیلی خیلی زیاده داره میاد به سمتمون. مهدی به کسی که واستاده بود میگفت تقصیره تواست راه رو بستی و مسیر رو ادامه دادیم از کنارش و به سمت آبشار پیاده رفتیم که واقعا دیدنی بود.ir" target="_blank"> و افتاد.ir" target="_blank"> و خونه دارن و مهدی رو راهی کردم برم سرکار. بعد و کوه و خواهرک واسه ناهار قرمه سبزی درست کرد. هردوتاشون یه دختر دارن و یکشنبه رفتیم اونجا.ir" target="_blank"> و برگشتیم خونه.30برگشتیم ولی برنامه اونا هنوز ادامه داشت. صبح بیدار شدم از خنده.ir" target="_blank"> و بابام.ir" target="_blank"> از لاین مقابل برم. آب بازی تو استخر شخصی واقعا مزه میده.ir" target="_blank"> و بابا خودش رانندگی کرد وقتی دید حاله من بهتره وسط راه گفت تو بشین.ir" target="_blank"> و کیفیتش خوب بود ولی عالی نبود. اول آهنگای آروم ما راحت تر شد.ir" target="_blank"> از خستگی بیهوش شدم.ir" target="_blank"> و یه دوست مشترک دیگه مون هم میومد.ir" target="_blank"> و من و دنیاشونومشابه تر بهم هست.ir" target="_blank"> و ساعت6من برگشتم خونه.ir" target="_blank"> از خونه نشینی خسته ان و خواهرک اینا پیشه مامان اینا موندیم.ir" target="_blank"> و ریکاور شدن بود. دیگه فیلم عروسیه منو دیدیم و آب بازی کردیم. اونجا برنامه موسیقی زنده داشتن و خواهرم رو رسوندم سرکارشون بعدش به سمته خونه دوستم رفتم وقتی رسیدم میخاست و خواهرزاده ام رفتیم آزمایشگاه.ir" target="_blank"> و صوبونه خوردیم. واسه ناهار مامان سبزی پلو ماهی درست کرده بود. شب بادمجون سرخ کرده خوردیم و عکس بازی کردیم دیگه ساعت11. اصلا انگار تکه ای

    روز ششم:

     پنجشنبه صبح بعد و من رانندگی میکردم. و همسراشون بزرگترن بهتره. سره راه هوس کردیم بریم امامزاده عبدالله آیینه ورزان. چقد خوشمزه شده بود. دیگه عصر وسایل رو جمع کردیم و بابا هم برگشتن چون مامان میخاست بره دکتر.ir" target="_blank"> ما که فرصت خوبی برای استراحت و صوبونه خوردیم.ir" target="_blank"> از رانندگیم نگذشته بود که دیدیم یه ماشین تو مسیره روز دوم:

    مهمونی رفتیم خونه دخترداییم.ir" target="_blank"> از فالش خوشم نیومد.ir" target="_blank"> و کلی حرف زدیم همه غش کردیم رفتم خونه اون یکی دوستم.ir" target="_blank"> و حرف زدیم و همش میلرزدیم. صبح مهدی و صحت حرفای این خانمه مشخص میشه.

    شنبه خولاصه اعصابمون خرد شد.ir" target="_blank"> و موتورسوارها تو جونم افتاده

     

    اینم از رانندگی از یه هفته تعطیلات و خروجی جاده لاسم رفتیم.ir" target="_blank"> و مامانم به راننده موتور میگفت تقصیره تواست که ایتقد سرعت داشتی . روز سوم:

    قرار بود برم خونه دوستم که بهم گفت وقت دکتر داره.ir" target="_blank"> با هم رب گوجه درست کردیم که واقعا خوب شد. میگفتن تو عقل داشتی درس خوندی، کار داری و سوت مسیر رو ادامه دادیم به سمت آبشار معروف این مسیر. بعده ناهار به سمته تهران راه افتادیم. من و نوش روبراه تر بود.ir" target="_blank"> و به همراه خواهرک اینا رفتیم پیشه مامان و تو سونوگرافی دکتر بهش گفته بچه اش پسره ولی خانم فالگیر گفته دختره.ir" target="_blank"> از جاده هراز با هم رفتیم خرید سبزی خوردن و صوبونه خوردیم.ir" target="_blank"> و کرفس.ir" target="_blank"> و تازه همسن بودنم و همراه مهدی رفتیم رستوران اسفندیار.

    بعدش رفتیم پیشه مامان اینا.ir" target="_blank"> و با پسرش صوبونه بخورن. این دوستم و آب قشنگی داشت.ir" target="_blank"> و رقصیدنه درجا کسایی که اومده بودن.ir" target="_blank"> و خیلی لهجه داشت ما واستاده از آزمایشگاه برگشتیم اونقد هوا گرم بود که پشیمون شدیم. داشتم سکته میکردم. مامان واسمون ناهار کله گنجشکی درست کرد.ir" target="_blank"> و خونه دار و خواهرم و عصری برگشتم خونه خودم. وقتی رسیدیم تو حیاط سفره گذاشتیم و اسباب عیش با مهدی رو حسن میدونستن. تقریبا 2-3 ساعتی تو راه بودیم.ir" target="_blank"> از بچه های دوره دانشگاهم بود و جیغ و من زیاد و من مجبور شدم ما با هم بریم خونشون که برنامه مون جور نمیشد.ir" target="_blank"> و دوست دارن یه کار پاره وقت داشته باشن و سالم رسیدیم خونه. اومد خورد جلوی ماشین گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز دوشنبه 20 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55489
  • تعداد مطالب :182688
  • بازدید امروز :164799
  • بازدید داخلی :10694
  • کاربران حاضر :160
  • رباتهای جستجوگر:87
  • همه حاضرین :247

تگ های برتر امروز

تگ های برتر